جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)

43

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)

مأمورى به منزل من آمد و همراه ترجمه كتاب ، ما را با خود برد ! . . . چگونگى ماجرا را بهتر است نخست از زبان همان مأمور رژيم كه سرهنگ عيسى پژمان نام داشت و خاطرات خود را دو سال پيش در پاريس منتشر ساخته است ، بخوانيم . . . البته من فتوكپى مطلب مربوط به ايشان را به استاد صدر بلاغى فرستادم . پس از مطالعه ، تلفنى به من گفتند : مطالب تقريباً درست است . همانطور كه اتفاق افتاده نوشته است ، اما به اين نكته اشاره نكرده است كه كتاب را پس از ترجمه كامل از من گرفتند تا همراه اجازه چاپ ! به من پس بدهند ! ولى اصل ترجمه مرا هم پس ندادند . اينك نخست ، نوشتهء سرهنگ پژمان را مىآوريم و سپس خلاصه‌اى از آخرين گفتگوى خود با استاد صدر بلاغى را در اين زمينه نقل مىكنيم : بازجويى از آيت اللَّه صدربلاغى شيرازى در دوران خدمتم عادت بر اين داشتم كه زودتر از وقت معينه در سر خدمت حاضر و ديرتر از همه دست از كار بكشم . خدمت فرماندارى نظامى دو سره از 8 صبح الى 12 و از 2 بعد از ظهر الى ساعت 7 بعدازظهر بود . اغلب به عناوين مختلف : انجام مأموريت ، بازجويى از زندانيان در زندانهاى فرماندارى نظامى ، ملاقات با مأمورين و عوامل نفوذى و غيره ، افسران يا اصولًا به اداره نمىآمدند يا وسط كار مىرفتند . اكثراً تنها كسى كه تا آخرين لحظه در پشت ميزش نشسته بود ، من بودم . . . روزى ركن 2 ستاد فرماندارى نظامى خالى از اغيار و خودى بود و ساعت حدود 7 بعدازظهر موقعى كه من خود را جمع و جور مىكردم كه محل خدمت را ترك كنم ، تلفن زنگ زد . خود را